تبليغاتX
Take it easy
Take it easy
 
قالب وبلاگ
من الان حس اون آدمی رو دارم که توی یه بیابون بزرگ گم شده,هر لحظه ممکنه حیوونای وحشی اونو بخورند و شاید هم یه نفر پیداش کنه و یه احساس امنیت طولانی مدت براش ایجاد کنه!!!!

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:54 ] [ نیلوفر ] [ ]
مهربانیت را مرزی نیست,

یقین دارم فرشته ای قبل از آفرینشت قلبت را بوسیده !

پیشاپیش روزت مبارک!

_عاشقتم مامانی!مخلصتم به مولا.

++امشب یه تصمیم یزرگ واسه زندگیم گرفتم,که اگه به میمنت این شب بزرگ بتونم اجراش کنم تا صد سال آینده به خودم درود میفرستم!

+++خدایا الان بیش تر از همیشه به اون نگاه خاصت به خودم احتیاج دارم!!

+++لطفا اول ایمیل تان .www نگذارید!

اینو توی یه سایت علمی دیدم,فکرشو بکن چه قد آدم جالب باشه که اول ایمیلش www بذاره!!

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:8 ] [ نیلوفر ] [ ]
انتخاب ساز سخته!

موندم با بیقراری خودم بسازم یا با بیقراری دنیا...


[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:59 ] [ نیلوفر ] [ ]
هنوز هم که هنوزه عاشق خاص بودنتم استاد عزیز!

معلم خاص زیاد داشتم :معلم کلاس سوم دبستانم که معتقد بود من نویسنده میشم در حالی که نه انشای قابل توجهی مینوشتم و نه حتی وبلاگی که دست خطی از من دیده باشه!

یا اون معلمم که معتقد بود من دکتر میشم به خاطر انشایی که با موضوع کلیشه ای "در آینده چه کاره میشوید؟"

نوشته بودم,در حالی که من اون زمان هم میدونستم هرگز پزشک نمیشم و فقط به خاطر گرفتن نمره اون کلمات رو کنار هم گذاشته بودم!

یا معلم ریاضی دوه ی راهنماییم که معتقد بود من جای خالیه اقلیدس رو پر خواهم کرد...

یا همین معلم عزیزم که تو دفتر دیفرانسیلم نوشته "میدونم تو در آینده فرد خاصی میشی به خاطر تلاشت!!

ولی استاد تو با همه ی اینا فرق داشتی

هنوز هدیه ای که روز دانش آموز به خاطر جسارتم بهم دادی رو نگه داشتم,هدیه ای که مثل خودت خاص بود...

و اون جمله ای که اون روز گفتی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم "just because of you"

من از تو هزاران بار درس زندگی گرفتم!!!



[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:39 ] [ نیلوفر ] [ ]
جدیدا درس خوندن برام مثل خوردن رب انار شده...

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:31 ] [ نیلوفر ] [ ]
امروز حکایت مار و پونه رو خیلی عمیق احساس کردم در تقابل با ایدئولوژیهایی که در سراسر زندگیم سعی در یاد گیریشون داشتم!و خب آسون نبود...

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:16 ] [ نیلوفر ] [ ]
یه فیلم داشتم امروز میدیدم مربوط به نوروز 8 سال پیش بود,همه ی خانواده دور هم جمع بودیم ...

یکی یکی میگفتیم که تصمیم جدیمون واسه سال جدید چیه؟

بعد اون وقت من چه تصمیمی داشتم؟[نیشخند]

تو فیلم میگم "تصمیم دارم امسال درسامو خوب بخونم که در آینده موفق بشم!"

یعنی از بچگی آدم نبودم...

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:25 ] [ نیلوفر ] [ ]
آخه چرا من 30 میلیون پول ندارم الان؟!!!

نه واقعا شما بگو 30 میلیونم پوله؟؟؟

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ نیلوفر ] [ ]
تا چند وقته پیش تا صفحه ی یاهو رو باز میکردی اگه از ایرانی خبری بود همیشه با عکسای عبوث و درگیری نشون داده میشدیم ولی با مذاکرات اخیر جالبه که بعد از مدت ها در خبرهای مربوط به ایران رنگی از لبخند دیده شد!

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 0:36 ] [ نیلوفر ] [ ]
هستم اگر میروم,گر نروم نیستم.


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 18:54 ] [ نیلوفر ] [ ]
یعنی اصلا حوصله ی مولانا رو با اون شعرش ندارم آدمی فربه شود از.... و حیوان فربه شود.....

به نظر من یکی از بزرگترین لذتای دنیا اینه که غذا بخوری!

غذاهای رنگارنگ هزاران مدل ....

غذا عاشـــــــــــــقتم!

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 18:13 ] [ نیلوفر ] [ ]
اوایل که تو این وبلاگ مینوشتم برام خیلی راحت بود که از این وبلاگ دل بکنم و یا کلا از دامنه بلاگفا حذفش کنم ولی این چند وقته ی اخیر میبینم دیگه این وبلاگ جزئی از زندگیم شده و یه جورایی تعلق خاطر نسبت به این جا و خوانندگان کم تعدادش پیدا کردم....

خیلی دوست دارم ببینم با توجه به نوشته هایی که از من در این وبلاگ خوندید مخصوصا کسانی که فقط آشناییت مجازی دارن چه فرض هایی از من پیدا کردید و شخصیت من رو چه طور حدس میزنید؟

و سوال دوم این که نظرتون در مورد این وبلاگ و نوشته هاش چیه ؟

و در ضمن بهترین پست این وبلاگ رو چی انتخاب میکنید؟

خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم....

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 8:30 ] [ نیلوفر ] [ ]

به قرآن ما بچه بودیم اصلا فرق صدی و هزاری رو نمیدونستیم آخر عید هم مامان بابا سرمون کلاه میذاشت میگفت عیدیاتو بده برات ال میخریم و بل میخریم!

حالا این فسقل بچه ,پسر خاله ی عزیز نه تنها از همون روزی که دنیا اومده بود فرق هزاری و ده هزاری رو میدونست بلکه عیدی هم میگیره به هیچ کس نمیده!مامانش کلی رو مخش راه رفته که پسرم پول کثیفه مریض میشی,بده من برات نیگه میدارم...

فرداش خالم کیف خودش رو چک کرده دیده پولاش نیست این طرف رو بگرد و اون طرف نیست که نیست ...

ازش پرسیده پسرم پولام دسته تو نیست؟گفته مامان مگه نگفتی پول کثیفه ریختمشون تو سطل آشغال...

بعد که سطل آشغال اتاق رو بررسی کردن دیدند بله پول ها در زیر آشغال مدفون شده...

بچه ی 4 ساله خوب درسی به مامانش داده ...

باور کن این بچه در آینده به هر جای برسه حقشه...

 

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 19:37 ] [ نیلوفر ] [ ]

سفر ما در یک روز آفتابی سرد شروع شد!سفر کردنو بینهایت دوست دارم و آدم مهربونی میشم در سفر و سعی میکنم هم به خودم خوش بگذره و هم یه کارایی کنم که دیگرانم از هم سفر بودن با من لذت ببرند! شب حودا 8 به یزد رسیدیم ...شهر خاموش خاموش بود,مردم خواب,مغازه ها تعطیل,تلفن هایی که نشانی از محل سکونت داشتند خاموش!احساس کردم مردمی سیر در این شهر زندگی میکنن که تجارت رو در این اوج شلوغی رها کردند... خروسخون تا زمانی که خورشید به وسط آسمون رسید توی یزد چرخیدیم و چند جای دیدنی رفتیم و مقادیری باقلوا و ... خریدیم و بای بای به سمت شیراز... شهر دوست داشتنی ,شهری که آدم نا خودآگاه رگ وطن پرستیش بالا میزنه... وقتی از تخت جمشید به سمت شیراز میومدیم فقط یه جمله تو سرم ورجه وورجه میرفت:کوروش و سایر پادشاهان راحت بخوابید,زمانی باید ترس از خواب میداشتی که این عمارت ها وکوشک ها برپا بودند الان که دیگه چیزی نمونده پس تخت بخواب بخواب!.... شیراز,شهر عشاق اگه اپسیلنی از شعرو شاعری حالیت نباشه حافظیه و حال و هواش مستت میکنه!درسته که یک کیلومتر صف بود تا بتونی بلیط بخری و از حافظیه و سعدیه دیدن کنی ولی خدایی می ارزید البته کاملا در اشتباهید اگه فکر میکنید من تو صف طویل منتظر میموندم از اون جایی که یه رگ مشهدی داشتم سریعا با یه نفر اون جلوها دوست میشدم و بندگان خدا از سر دوستی بلیطی که برای من میخریدند درسته که خیلی کار بی فرهنگی بود ولی خدایی عجب حالی میداد زرنگ بازی !اصلا این کارهای دو دره بازی و بی فرهنگی نباشه آدم زندگیش هیجان نداره... توی شهر گشت میزدم از این طرف به اون طرف آمون از این پسرای شیرازی ,عجیب خونگرم بودند..... در جست و جوی بازار وکیل بودم از یه نفر پرسیدم آمو ای بازار وکیلتون کجاس؟گفت:والا بازار مال من نیس ولی این فلکه رو برو جلو ,دس راس بازار وکیله...گفتم آمو ایشاالله سه دنگشو به نامت کنن! n بار فالوده شیرازی خوردم یعنی تا خانواده غافل میشد من خیابون پشت ارگ تو صف فالوده بودم!عجیب خوشمزه بود! مقصد بعدی یاسوج بود,طبیعت زیباش من روستا زاده رو مسخ میکرد,غرق در رویاهام از تونل های پی در پی عبور میکردیم و جاده های پیچ در پیچو پشت سر میگذاشتیم.من روستا زاده دلمو همونجا جا گذاشتم!! اصفهان ,زیبا زیبا زیبا... از اول پل بزرگمهر تا خود سی و سه پل از نسیم زاینده رود لذت بردم!نیمی از وجودم روی پل خواجو موندگار شد,دوست داشتم به آب بزنم و یا جای اون پرنده های سفید میبودم و روی آسمون اون جا پرواز میکردم... چهل ستون زیبا من واقعا به شاه عباس به خاطر داشتن تو غبطه خوردم... دیدار دوست جلوی دروازه عالی گاپو اونم دیدار خانوم حسابدار ,دوست عزیزم خیلی خیلی احساس خوبی داشت,زمانی که با هم دور میدون نقش جهون مشغول خرید بودیم خیلی لذت بخش بود مخصوصا وقتی با لهجه ی اصفهونیت سعی میکردی برای ما تخفیف بگیری...گلدون زیبایی که برام خریدی رو در اتاقم جا دادم و حسابی دوسش دارم,هر وقت با کیفی که از اون جا خریدیم برم بیرون به یاد شما و آقا صابر و میلاد میفتم! خیلی خیلی از لحظاتی که در کنار هم بودیم لذت بردم....ایشاالله بیای این جا جبران کنیم! سهراب عزیز من رو ببخش اگه سر قبرت نیومدم ولی خودت میدونی که وقت ذیق بود و ما هم به جناب صدر اعظم مدیون نمیشد تا کاشون بیایم و سری به ایشون نزنیم که خوشحالم که لا اقل آخر عمری توی همچین باغ با صفایی زندگی کرده بود! شمال,جاده چالوس,دریا,جنگل دیگه اگه چیزی از وجودم باقی مونده بود همه رو همونجا گذاشتم و منه روستازاده هیچ هیچ به خونه برگشتم....

پ.ن:درسته که شهرم شهر رویایی قصه ها نیست و آدم خوب و بد زیاد توش پیدا میشه ولی واقعا هیچ جای دنیا خونه و شهر و دیار آدم نمیشه دوباره تو این سال نود+یک به شهرم برگشتم و باید دوباره با مردم همین شهر درگیر بشم! امیدوارم آغاز برای شما هم خوب بوده باشه و اگر هم اون طور که میخواستید نبوده لا اقل در ادامه خوب باشه...

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 13:7 ] [ نیلوفر ] [ ]

چه کسی فکر میکرد آن کودک دیروز,امروز ...

هیچ کس فکر نمیکرد در زمانی که هنوز داغدار استیو عزیز هستیم,که خود مدیری لایق و شایسته بود ,جابزی از این گوشه ی جهان

با صلاحیت و شایستگیش جای او را پر کند؟!

چند وقتی هست که مشغول کار شدم و هر روز بیش تر عاشق کارم میشم و خلاصه حسابی درگیر شدم!

واقعا خدا رو شکر میکنم و آرزو میکنم روی همین خط صعودی حرکت کنم تا بلکه خلایقی از سردرگمی و بی برنامه بودن بیرون بیایند و البته یه کار درست حسابی به انجام برسه!

البته بیش تر از این نمیتونم مساله رو باز کنم چون موضوع حسابی سکرته ولی اگه چند روز دیگه کسی قصد جان بنده را کردبدونید که مدیر و مهندسی لایق را از بین بردند تا به اهداف شومشون برسند!

بچه ها گذشته از شوخی برای من دعا کنید یه احساس نگرانی ته قلبم وجود داره!

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 21:46 ] [ نیلوفر ] [ ]
جدیدا احساس میکنم عاشق خودم و ایدئولوژی هام شدم!

احتمالا سرم به جایی خورده حالم خوب نیست آخر سالی من رو جدی نگیرید!

+بچه ها تا به حال دوست داشتید ماهی ۲ میلیون حقوق داشته باشید؟

الان دقیقا همون حس رو دارم با کمتر از اونم به هیچ وجه کارم راه نمیفته!

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 17:15 ] [ نیلوفر ] [ ]

فرقی نداره شب چه ساعتی بخوابم صبح ساعت 6:30 بیدارم .چشم هامو باز میکنم پتو رو کنار میزنم و از تخت بلند میشم

خودمو تو آینه نگاه میکنم از قیافه ی ژولیدم خندم میگیره,لبخند میزنم و میگم سلام !

دو مشت آب میریزم رو صورتم ,مسواکو برمیدارمو مسواک میزنم !شیر آب رو میبندم و دندونامو تو آینه نیگاه میکنم و یه نیشخند تحویل آینه میدم!

شربت عسل آبلیمو رو درست میکنم دقت میکنم آبلیموش زیاد نشه چند دقیقه با قاشق همش میزنم و بهش نیگاه میکنم و بعد سر میکشمش!

پنیر گردو رو میذارم سر سفره و در حالی که دارم چاییمو شیرین میکنم به این فکر میکنم که امروز چند شنبه است؟

بعد از صبحونه دوباره مسواک میزنمو دوباره تو آینه همون نیشخند مسخره رو تحویل خودم میدم!

موهامو شونه میکنم یه چند دقیقه موهامو این طرف اون طرف میکنم دوباره به همون نتیجه ی دیروزی میرسم که کلا یه مدل بیش تر یاد ندارم موهامو درست کنم پس جمعشون میکنم و کلیپسو میزنم بهشون!

از پنجره به بیرون نیگاه میکنم تا بتونم لباس درستی برای امروز انتخاب کنم(روزای آفتابی رو بیش تر دوست دارم چون گزینه های بیش تری برای انتخاب دارم)

دوباره میام جلوی آینه میگم ای ول از دیروز خیلی خوش تیپ ترم!یه ذره با خودم حرف میزنم و برنامه هامو با آینه چک میکنم بعد میرم سمت در تا برم یه دفعه یادم میاد ساعتمو طبق معمول جا گذاشتم با خودم غر غر میکنم و بلند میگم خداحافظ و در رو میبندم!

ساعت 19:50 دقیقه مامانم زنگ میزنه میگه کجایی؟میگم الان راه افتادم تا 10 دقیقه دیگه خونه ام!

تو راه به خودم میگم الان بستنی خیلی میچسبه ولی وقتی جلوی بستنی شاد میرسم و جماعت منتظر رو میبینم حوسش از سرم میپره!

میام خونه تلویزیون رو روشن میکنم یه ذره شبکه ها رو این ور اون ور میکنم به شبکه ی تازه تاسیس ifilm  میرسم دوباره سریال های تکراری گذاشته شنیدم( و البته گاهی دیدم) که هر سریال تکراری رو حداقل روزی سه بار پخش میکنه ,خاموشش میکنم!

یه ساعتی برای خودم میچرخم تو خونه و بعد میرم سراغ درس ها و کارایی که باید برای فردا آماده کنم!

ساعت 12 به ساعت نیگاه میکنم و بلند میشم مسواک میزنم و دوباره همون نیشخند به آینه!

ایملامو چک میکنم و موهامو شونه میزنم و میرم سمت تخت و دیگه هیچی نمیفهمم تا فردا 6:30 که دوباره باید بیدار شم!


ادامه مطلب
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:14 ] [ نیلوفر ] [ ]

زندگی کردم ,زندگی سرشار از لحظات تلخ و شیرین گاهی ,نه" گاهی" منصفانه نیست شاید بیش تر زندگیم  لحظات سخت بوده ,لحظاتی  که واقعا زندگی کردن آسون نبوده  ولی در تمام این لحظات  یک رشته کمک ها و نیروهای واقعا"جادویی" ما رو به جلو میبرده!

گاهی وقت ها فردا رو سخت ترین روز زندگی میدونستیم 

فکر میکنم همه ی آدما یه همچین لحظاتی تو زندگیشون دارن که البته کم و زیاد داره و با انواه و اقسام متفاوت موجوده!

خیلی چیزا میتونه آدمو امیدوار کنه یا بهتره بگم آدم دوست داره خودشو امیدوار کنه

و به قول معروف آدم با امید زنده است.من همیشه آدم امیدواری بودم(امیدوار بودن با الکی خوش بین بودن فرق داره)

این سالی که الان داریم روز های آخرشو سپری میکنیم  برای من سال متفاوتی بود متفاوت شروع شد: یادمه سال تحویل نیمه های شب بود همیشه دوست داشتم موقع سال تحویل بیدار باشم ولی خب سایرین تو خونه ی ما اعتقادی به این موضوع ندارن!یعنی اگه خوابشون بیاد میخوابن!

خوب یادمه که اون شب نشسته بودم پای برنامه های تلویزیون که طبق سنت کلی بازیگر و خواننذه میارن تو برنامه و مردمو سرگرم میکنن البته باید اشاره کنم که علی رقم تکراری بودن موضوع و آدما بینهایت اون شب رو با این برنامه هاش دوست دارم.

هر کسی رفت تو اتاقش و خوابید فقط خواهرم اصرار داشت که چند دقیقه مونده به سال تحویل بیدارش کنم.

خلاصه منی که سر شب مثل مرغا میخوابم اون شب تا خروس خون بیدار بودم و سرگرم تلویزیون و ...

دوران عید به خاطر مسائل کنکور و غیره هیچ جا نرفتم و فامیل هم کم تر خونه ی ما اومدن ولی خب جالب بود که آخر عید کلی عیدی جمع کرده بودم آخه این خواهر جان هر جا رفته بود عیدی منم بهش داده بودند(عاشق این سنت عیدیم خوب حال آدمو جا میاره)

13بدر همیشه روز متفاوتی برای من بوده و هست خوب یادمه شبش خونه ی مامان بزرگم بودیم و کلی خوش گذشت رفتیم توی حیاط آتیش درست کردیم و کلی ترق و توروق کردیم یعنی به نوعی هم شب 13بدر بود هم 4شنبه سوری,فرداش هم کلی خوش گذشت .

از اون به بعد تا دم کنکور درس خوندمو درس خوندمو درس!

بعد از کنکور تا نتایج خوش گذروندمو خوش گذروندمو خوش!

از نتایج تا اول مهر غصه خوردمو غصه خوردمو غصه!

مهر ,ماه عجیبی بود زیاد باهاش حال نکردم مشغول اسکن محیط بودم و آشنایی با محیط جدید ولی آبان تا دی خیلی خوب بود کم کم با همه چیز نه تنها کنار اودم بلکه یه جورایی  به محیط جدید و رشتم علاقه مند شدم!

دی ماه ,از یه طرف سرگرم درس بودم از یه طرف دنبال کار و زندگی

بهمن ماه هم دانشجوی علاقه مند بودم هم مشغول کار!!

الان هم که اسفنده و یه سال دیگه از عمرمون گذشته و منتظر تجربه های جدیدم!

یادمه  همین سال 90 که اسمشم خیلی برای من خاص بود   توی شب آرزوهاش آرزوهامو نوشتم امشب یه دفعه چشم خورد بهشون اولش نوشته بودم خدایا این آرزوهامو مینویسم تا سال دیگه ببینم به چند تاشون رسیدم ,نوشته بودم خدایا بعضی از این آرزوها خیلی آرزوهای بزرگیه ولی خب تو هم خدای بزرگی هستی ...

امشب که داشتم مرور میکردمشون دیدم  به 90 درصدشون رسیدم که احتمالا تا شب آرزوهای 91 به 100% شون میرسم.

برام جالب بود که نه تنها به اونا رسیدم بلکه به بیش تر از اونا هم رسیدم حتی به بعضی هاشون فکر هم نمیکردم!

الان فقط باید شکر کنم !واقعا دوست دارم این زندگی آروممون پایداربمونه!

+چه قدر خوبه که من یه همچین جایی دارم که گاهی خاطراتمو توش مینویسم احتمالا آینده از خوندنشون لذت میبرم البته همین الان هم که خاطرات گذشته رو میخونم با این که اصلا قلم زیبایی ندارم و اصلا گاهی احساس میکنم خیلی مزخرف مینویسم ولی اون حس خوبه رو منتقل میکنه به من!

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 23:7 ] [ نیلوفر ] [ ]
هرگز فکر نکن نمیفهمم به کجا میریم! هستم ولی فقط با رای سفید چون برام سخته به شما اعتماد کنم!

اگه امروز اومدم دلایل منطقی داشتم !

آقای صفر و نیم جالب بود نوشتشون حتما بخونید!

 

 

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 15:36 ] [ نیلوفر ] [ ]
گفتنی ها رو دوستان در وبلاگاشون گفتن جنابoasis و آقای رگبار هم که حرف دل ما رو زدن!!

ولی من به افتخار آقای فرهادیمون یه هورا میکشم و تصمیم دارم دوباره بشینم فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینم!

جناب کوچکتیم حرفات خیلی قشنگ بود از اون حرفایی که هر کسی نمیتونه بزنه و به دل میشینه!!

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 19:35 ] [ نیلوفر ] [ ]


خانوما و آقایون گرامی به نظر شما منی که هم اکنون در آستانه اولین تصمیم گیری کشورم هستم و میتونم برای اولین بار رای بدم ؟

(اگرم رای بدم سفید میدم.)

از یه طرف با خودم میگم این چه وضیتی که ما داریم و ...

از یه طرف میگم نکنه منی که  2 سال ف. ب .هرم رو از گردنم بیرون نیاوردم با این کارم به کشورم خیانت کنم و سوژه دست این نا مردا بدم؟!

گاهی تصمیم میگیرم کلا دیگه روزنامه نخونم اخبار نیگاه نکم جایی حرف سیاسی میزنن دستمو بذارم رو گوشم و برای خودم شعر بخونم  بعد میگم مگه میشه ؟همه زندگیم به همینا مربوطه مگه میشه فقط با تاریخ زندگی کرد؟؟

جدایی درس از سیاست ممکنه؟

جدایی کار از سیاست ممکنه؟؟

جدایی فوتبال ما از سیاست ممکنه؟؟

جدایی اینترنت ما از سیاست ممکنه؟؟

جدایی نادر از سیمین از سیاست ممکنه؟؟

جدایی زندگی از سیاست ممکنه؟؟

تو رو خدا برام فقط چند تا دلیل بیارین؟؟

 


بچه ها من تصمیمم رو گرفتم با این که نه تنها از شرایط حاکم زیاد راضی نیستم بلکه متاسفانه خیلی اوقات ناراضی هم هستم!

ولی به هر حال با توجه به این تحقیقاتی که این چند وقت کردم دیدم این پدیده ی تحریم انتخابات چندان تصمیم عاقلانه ای نیست البته با احترام نسبت به تمام کسانی که همچین قراری با خودشون دارن!

در ضمن من حداقل هفته ای دو بار نون این دولت رو میخورم در ضمن در شرایطی که هنوز وقتی جایی برای کار مراجعه میکنی مدرکی به عنوان شناسنامه ملاک قرار میگیره و من تصمیم ندارم بیکار بمونم پس همراه با شناسنامم به پای صندوق رای میرم و به اصغر فرهادی رای میدم

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 12:40 ] [ نیلوفر ] [ ]
مهندسین گرامی مخصوصا مهندسین صنایع

            احتراما این روز بزرگ و ارزشمند رو بهتون تبریک میگم امیدوارم با کار و تلاشتون هر روز موفق تر

            باشید و ایرانی آباد بسازید!

                                                                                  باتشکر مهندس آینده

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 14:40 ] [ نیلوفر ] [ ]
شما رو نمیدونم ولی وقتی اونا دچار بیداری اسلامی شدن پس لابد ما دچار بی خوابی اسلامی شدیم!
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ نیلوفر ] [ ]

_تستی:به نظر شما دلیل بیست شدن من در این دیکته چی بوده؟

1.بسم الله الرحمن الرحیم جزء متن املاء نبوده و من بیست شدم.

2.معلم معتقد بوده دیکته این کلمه درسته.

3.معلم حواسش نبوده و کلمه به این پر رنگی رو ندیده.

4.به روم نیاورده گفته خجالت میکشم.

تشریحی:حالا بماند که متمعن رو درست نوشتم ولی به نظر شما آن( ه ) بعد از فاطمه به چه دلیل آن جا نوشته شده؟

 

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 20:40 ] [ نیلوفر ] [ ]
بابا پرسپولیس ما به مساوی هم راضی شدیم!

بعدا اضافات:واقعا حتی فکر نمیکردم مساوی بشیم وقتی این پست رو نوشتم ولی خب یه دفعه ورق به نفع ما برگشتو همه چی اوکی شد

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 19:54 ] [ نیلوفر ] [ ]

مهشاد جان تصمیم گرفتم تا ز برای میلادت متنی بنویسم تا شاید باعث خوشحالیت شود:گذشته ها گذشته این متن تصویری از آینده ی ماست!

آینده یعنی سال 2022 سال بسیار نکویی میباشد من و تو برای خود مهندسی زبردست و یا شاید دکترای خود را گرفته و مشغول کار و زندگی میباشیم.مهناز ضلع سوم دوستیمان نیز فارغ از تحصیل شده و شرکتی عظیم تاسیس نموده !کار و زندگی حسابی بر وفق مراد است ,امشب قرار است به مناسبتی دور هم جمع شویم .تو از صبح کلی تدارک دیده ای و غذاهای خوشمزه پخته ای ,بچه هایت حاضر شده و هی مگن مامان مهشاد مامان مهشاد پس خاله ها کی میان؟زنگ در به صدا درمیاد نگاه میکنی مهناز اینا هم اومدن!

بچه هات میپرن بغلش و بعد سریع با بچه ها میرن توی اتاق تا آتیش بسوزونن دقیقا مثل خودمون !!!چند دقیقه بعد ما هم میایم و کلی از دیدن ما خوشحال میشی!جشن میگیریم و تولدت رو بهت تبریک میگیم!و کادو هامون رو بهت تقدیم می کنیم,بسیار زیبا هستند و بعد میریم سر میز با هم شام بخوریم و دست پخت تو چه خوشمزه شده چه سفره ی رنگینی چیدی؟!

کلی جک و خاطره و مسائل کاریمون رو مطرح میکنیم و میخندیم!بعد از شام دور هم میشینیم و و از گذشته ها ی دور یعنی 15 سال پیش میگیم :از خاطره های کالج(راستی انتقالی ها رو هم با خودم میارم تا با هم بخونیم و کلی بخندیم)و دانشگاهمون از سفرهامون و از عمری که گذشته و تو حالا تقریبا 30 سال سن داری!!راستی پرسپولیس برای پنجمین بار متوالی قهرمان لیگ شده و استقلال به دسته دو سقوط کرده,تیم ملی قهرمان جام جهانی شده و فیلم های سینماییمون بدون مقاصد سیاسی هی فرط و فرط جایزه اسکار میگیرند,کالجمون دبیرستان نمونه کشوری شده و خانم معینی پور معلم نمونه سال معرفی شده است!دوقلوهای شما به دانشگاه رفته و یکی دکتر و دیگری مهندس شده و کلی برای خودشان آقا شده اند.نازنین ما هم جراح شده ودل و روده ی مردم را بیرون میریزد.

من یک مزرعه بزرگ در وایت لند دارم و خونم توی یک باغ کنار مزرعه است و شماها اون جا رو خیلی دوست دارید.

بچه ی سمیه مدرسه میره و تو کلی از دیدن اون و شاید خواهر و برادراش ذوق میکنی.زهرا هم سر و سامون گرفته و زندگی خوبی رو شروع کرده!

من بهت میگم مهشاد جان دیدی به آن بنده خدا میخندیدیم بالاخره سوخت موشکی پیدا کرد که هوا را آلوده نمیکند!

راستی مهشاد شنیدی betty  و نیکبخت با هم ازدواج کردن!

وبلاگ هامون ,وبلاگ نمونه فارسی زبان انتخاب شدن!

مطمئنم از شنیدن این همه خبر اگزجره شدی!

و تو حالا سی سال سن داری یعنی 3 دهه و البته زندگی زیبایی داری !لبخند رضایت بر لبانت نقش بسته و به دوستان خوبی چون ما افتخار میکنی!میدونی گذشته زیباست و البته سختی ها و مشکلاتش در پایان خوشش فراموش میشه که امیدورام آیندت بسیار درخشان باشه!

امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشی و پس از موفقیت هایی که میدونم لیاقتشو داری شاد زندگی کنی!!

تولدت مبارک

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:46 ] [ نیلوفر ] [ ]

با سلام و خسته نباشبد به شما عزیزان و دوستان گرامی:

خانم ها و آقایون ,لیدیز اند جنتمنان گرامی شما یه راهی به من پیشنهاد بدید که چی کار کنم؟

من یه دانشجوی ترم اولیم که ایشا الله چند روز دیگه میشم ترم دومی. از دارایی های زندگی تقریبا هیچی از آن خودم ندارم و تنها همین لباس هایی که میپوشم  میتونه کامل کامل متعلق به خودم باشد البته یه کامپیوتر و دوچرخه و گوشی دارم که البته دوچرخم  هم شراکتی با خواهرم هست ,فکر میکنم تا به حال فهمیدید که اینجانب یک انسان بدون هیچ گونه پشتوانه مالی و املاک و مستقلات میباشم.(لازم به ذکر نیست که گوشی و کامپیوتر هم به پول سیاهی نمی ارزند)

از توانایی های خودم هم بخوام بگم اینه که خب ترم اولیم پس در رشته خودم هنوز توانایی خاصی ندارم ولی خب سال ها زبون اجنبی همین انگلیسی ها رو خوندم و ای بدک نیستم و تازه چند تا شاگرد خصوصی داشتم که بهشون چند کلمه ای زبان یاد دادم که یکیشون همین جاها حاضره و خودش میتونه شهادت بده البته تمامی شاگردانم مفتا و مجانا درس داده شده اند.بعضی وقت ها هم ترجمه کردم یه چیزایی رو که البته اونم مفت و مجانا و به خاطر احتاجات شخصی بوده!

مهارت های کامپیوتریم هم ای بدک نیست :اون 7 تا مهارت رو یاد دارم و یه دستی هم تو solid work و photo shop  دارم.

راستی تو این قفسه ی کتابامم کتابایی پیدا میشه که خوندمشون و در حال حاضر فقط مسئولیت گردگیریشون رو به عهده دارم

که ای کاش به جای خوندن اونا الان خیاطی و گل دوزی یاد گرفته بودم!!اخه پائولو کوئیلو و دکتر شریعتی و این مرتیکه بی دین و ایمون( صادق هدایت رو عرض میکنم) و ...به کجای کار آدم میاد؟؟؟!!

ای کاش به جای این که وقتمو تلف کنم و زبون اسپانیایی یاد میگرفتم,شیرنی پزی و آشپزی یاد میگرفتم!!که حد اقل الان درآمدی بسی ناچیز حاصلم میشد.

خب حالا این همه صغری  کبری  چیدم که درد دلم رو بگم ,نمیدونم تا به حال به پول احتیاج داشتید؟؟که اگه نداشتید پس زندگی نکردید؟!

بله داشتم عرض میکردم خلاصه که احتیاج به پول دارم زیاد و اساسی و شدیدا به دنبال کاری نیمه وقت میگردم که آبرو مندانه و شرافتمندانه و همچنین با درآمدی بخور و نمیر باشد. میدونم که الان میگید الان دکتر و مهندسش کار ندارن بعد تو چه توقعی داری؟

ولی من واقعا باید یه کاری بکنم؟؟

اصلا شما بگید یه دانشجو با مشخصات فوق چه کاری از دستش بر میاد؟؟؟

تازه پسرم نیستم که لا اقل فوتبال بازی میکردم و مبالغی به جیب میزدم؟؟

 

بعدا نوشت:جای دوستان خالی صبح رفتم مشهد زیارت,خیلی حال داد شدیدا و عمیقا!!

بعدا نوشت 2:دوستان عزیز یک کار شرافتمندانه موقتا پیدا کردم!

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 16:17 ] [ نیلوفر ] [ ]

حتما شنیدید که در چند ساعت گذشته مشهد چند تا زلزله و پس لرزه اتفاق افتاده اگه امشب که ما خوابیدیم ,خدای نکرده فردا جنازمونو از زیر آوار بیرون آوردن حلالم کنید برام دعا کنید بلکه خدا ببخشتم!!

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 0:7 ] [ نیلوفر ] [ ]

یک ساعته نشستم پشت پنجره و به برفایی که از آسمون قل میخورن پایین نگاه میکنم .نمیدونم چرا باریدن برف این حس نوستالوژیکو بهم میده!

همیشه وقتی برف میباره دوست دارم توی یه خونه وسط یه باغ بزرگ باشم شاید باغی که بچگی هام توش زندگی میکردم

و روز بعد که بیدار میشم کلی برف اومده باشه و من برم توی باغ قدم بزنم و برف ها از روی شاخه های درختا سر بخورن بیان پایین .

وای چه حس قشنگی عاشقشم.

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 20:19 ] [ نیلوفر ] [ ]

دوست دارم به یه جاده ی بی انتها وارد بشم ,صدای آهنگو زیاد کنم و پامو بزارم رو گاز و فقط به جلو برم .

احساس می کنم به جایی که هستم و کاری که می کنم تعلق ندارم .

احساس می کنم همون حسی رو دارم که وقتی چه گوارا سوار موتورش شد و با یه همسفر فصل جدیدی از زندگیشو شروع کرد, داشت.
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 17:41 ] [ نیلوفر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است!
زندگیمو رو برای خودم آسون تعریف کردم و همه ی دل مشغولی هامو با گفتن جمله ی بالای وبم برای خودم آسون میکنم !
نویسنده نیستم و ادعایی هم ندارم برای نوشته هام, فقط برای دلگرمی خودم مینویسم!
---------------------------------------------------
من بچه ی روستام و هنوز که هنوزه با این که مدت بسیار زیادیه که تو شهر زندگی میکنم هنوز با خیلی از چیزای شهرم کنار نیومدم...
این وبلاگو وقتی هنوز بچه دبیرستانی بودم شروع کردم و به مرور سعی در بهتر کردنش...
الان مشغول تحصیل در همین بلاد خودمونم و حسابی از زندگیم راضیم و اعتقاد دارم خدا خیلی خیلی هوامو داره و کلا با ما یه جور دیگه است و به یه چشم دیگه به من نیگا میکنه...
در آینده شخصیت خیلی شخیصی میشم ,اطمینان دارم!!!

امکانات وب